X
تبلیغات
رایتل

بیا ܨܓܨ 2 ܨܓܨ سرگرمی

♥♥♥هیچ کس همراه نیست تنهای اول♥♥♥


حکایت وقت رسیدن مرگ

 

آقاهه نشسته بود، داشت تلویزیون می دید که یهو مرگ اومد پیشش...

مرگ گفت: الان نوبت توست که ببرمت...

مرد یه کم آشفته شد و گفت: داداش! اگه راه داره بی خیال ما شو، بذار واسه بعد.

مرگ گفت: نه، اصلا راه نداره. همه چیز طبق برنامه است. طبق لیستِ من، الان نوبت توست.

مرد گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره، بعد جونمو بگیر.

 

مرگ قبول کرد و مرد رفت تا شربت بیاره... توی شربت 2 تا قرص خواب آور انداخت... مرگ وقتی شربت رو خورد، به خواب عمیقی فرو رفت... مرد وقتی مرگ خواب بود، لیست رو برداشت، اسمش رو پاک کرد و نوشت آخر لیست! و منتظر شد تا مرگ بیدار شه...

 

مرگ وقتی بیدار شد گفت: دمت گرم داداش! حسابی حال دادی، خستگیم در رفت... به خاطر این محبتت من هم بی خیال تو می شم و می رم از آخر شروع به جون گرفتن می کنم!

 

نتیجه اخلاقی:

سر هر کسی رو می شه کلاه گذاشت الا سر مرگ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1392ساعت 09:12 ق.ظ توسط .... نظرات (15)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com